آرزو کرده بودم زمستون اینجا نباشم ... جایی باشم که خیابوناش تزیین شده باشه .. بوی دود نده ... شهر مرده ها نباشه ..
میخواستم روز تولدم اینجا نباشم ... اینجوری که داره پیش میره دارن همه ی آرزوهام و خواسته هام به گا میرن ... مرسی خدا .. دمت گرم که داری میرینی تو همه ی خواسته ها و آرزوهام .. مرسی ..
تو این سنِ کم داغونم کردی ...
دیگه فرقی نمیکنه .. دیگه خیال بافی نمیکنم .. دیگه اعتقاد ندارم به هیچی خدا خودت خواستی .. ازین به بعد دیگه این قلب با سنگ هیچ فرقی نداره ..
برچسب:
نویسنده: negar